حاجى زين العابدين مراغه اى
74
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
گفتم : « آوردهاند ، نمىدانم گناهم چيست ؟ » رفت . من با خود خيال مىكردم كه اين شخص با حاكم دوست است ، دور نيست كه التماس مرا بكند . ديدم برگشت و از دم پنجره رد شد و چيزى نگفت . اما پس از آن معلوم شد كه او به شاهزاده گفته است كه : « يك نفر محبوس داريد . خيلى بذلهگوست . از صحبت او غافل مباشيد كه مغبون مىشويد . » چيزى از معاودت آن شخص نگذشته بود كه ديدم پيشخدمت آمد و گفت : « تو را مىخواهند ! » با او رفتيم پيش حاكم . فرمود : « يالا بيا ! » رفتم . سرى فرود آورده ايستادم . شاهزاده گفت : « پسره ! شنيدم تو خوب صحبت مىكنى ! » گفتم : « چه عرض كنم ! » گفت : « چهطور چه عرض كنم ؟ » باز گفتم : « چه عرض كنم ! » اوقاتش تلخ شده و به تندى گفت : « دى بگو ! » عرض كردم : « شاهزاده در اينجا مثلى به خاطرم آمد . هرگاه رخصت هست ، به عرض رسانم . » گفت : « مرخصى ، بگو ! » عرض كردم : « وقتى يك شاهزادهء آزاد و سادهاى ، مثل شما ، را سخنچينان به نمامى گفتند كه : فلان پيشخدمت تو بچهباز است . شاهزاده آن پيشخدمت را طلبيد و گفت : « پسره مىگويند تو بچهبازى ؟ » جواب داد « چه عرض كنم ! » شاهزاده به تندى اصرار مىكند كه بايد راستش را بگويى . پيشخدمت عرض مىكند كه : شاهزاده من چهطور راستش را عرض كنم . اگر بگويم بچهبازم بلكه تو جوان صاف و درستى ، البته آن وقت مرا از خدمت خود خواهى راند ؛ اگر بگويم بچهباز نيستم بلكه تو را دل به حالم سوخته مىخواهى . . . بدهى ؛ حالا « خود بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم ؟ چگونه جواب بدهم كه صلاح من در آن باشد ! » با اين سخن ، دل از كف شاهزاده ربودم ، بنا كرد به قاهقاه خنديدن . گفت : « بنشين ! » نشستم . بنا كردم به صحبتهاى بزرگ از اروپ و امريك [ اروپا و امريكا ] ، وضع سياسى دول و اختراعات جديدهء فرنگان و عظمت شهرهاى لندن و پاريس . هى